HATARI — ÓDÝR
ارزان سالها از دست میروند، مثل خردهنانهایی که دور ریخته میشوند روی تلی از رؤیاهای بربادرفته انباشته میشوند به گذشته نگاه میکنی و فکر میکنی: چرا خودم را- اینقدر ارزان فروختم؟ شبهای باقیماندهات به شماره افتادهاند زندگیات یک تهسیگار سوخته است که در زیرسیگاری میچرخد به گذشته نگاه میکنی و فکر میکنی: چرا خودم را فروختم- وقتی خاکسترت به تابوت میرسد، کسی تو را به یاد نمیآورد هیچ چیز به اندازهی یک زندگی رو به پایان، پوچ و بیمعنا نیست آنقدر تسلیم نظرات دیگران شدی که کسی به خودش زحمت نمیدهد تو را به خاطر بسپارد آنچه در پیش رو است، چاه سیاه شبی تاریک و رنجی ابدی در فراموشی بیانتهاست زیر لحافی پنهان میشوم که سرما آن را پوشانده است شب در سکوت به نظاره نشسته است داستانهایی باورنکردنی تعریف میکند خلاء نزدیک میشود با پاهایی برهنه، در مقابلش میجنگم بستر مرگم را میسازم بستر مرگم را میسازم سالها از دست میروند، مثل خردهنانهایی که دور ریخته میشوند روی تلی از رؤیاهای بربادرفته انباشته میشوند چند وقت یک بار به گذشته نگاه کردی و فکر کردی: چرا خودم را- اینقدر ارزان
↗https://kolektiva.media/w/dPp4hk2UEixYaCfJCqsijK